جاده ی کربلا، جاده ای سرسبز و زیبا است. هرچند کشور بحران زده و جنگ زده ی عراق آنقدر ویرانی دارد که دلت خون می شود چندان زیبایی این جاده تو را مجذوب نمی نماید.

مسیر فرات را می گیریم و می رویم. جاده در امتداد فرات است. از ردیف نخلستانهایی که گاهی در نزدیک و گاهی در دوردستند می توان مسیر فرات را پیدا کرد. جاده گاهی هم از روی آن رد می شود و تو این همه نعمت طبیعی را در این سرزمین می بینی و باز در حیرت که با این همه آب و نفت این چه سرنوشتی است برای این ملت...

و باز به سال 61 هجری می روی و به یاد می آوری از این همه آبی که در فرات جاری است قطره ای نصیب اولاد فاطمه (س) نشد...
هر لحظه که به کربلا نزدیک تر می شوی قلبت بیشتر به تلاطم می افتد که ساعاتی دیگر تو در حرم یار هستی. چگونه این همه خوشبختی را تاب بیاوری؟ با چه زبانی خالق را بستایی به این نعمت؟
جاده مسیر خود را به یک جاده ی باریکتر تغییر می دهد از وسط نخلستانها جلو می روی. از دور گنبدی به نظر می آید: گنبد مرقد عون ابن عبدالله فرزند حضرت زینب که گویا در جنگ زخمی شده و پیکر نیمه جانش با کاروان اسرا تا بدینجا آمده و بعد پر کشیده است. برنامه ای برای توقف در اینجا وجود ندارد. از پنجره ی اتوبوس سلام می دهی و پیش می روی.

کمی بعد اتوبوس به مکانی می رسد و می ایستد. اینجا مزار دو طفل مغموم مسلم است. آخ که چه غربتی کشیدند مسلم و طفلانش...

پیاده می شویم و به زیارت می رویم و بر حالت این دو کودک بیگناه می گرییم. به یاد تعزیه ی طفلان مسلم می افتم:
محمد: مرا اول بکش ای بی مروت
ابراهیم: مرا اول بکش ای بی حمیت
محمد: مکش او را پدر بر سر ندارد
ابراهیم: مکش او را که او مادر ندارد
محمد: مرا اول بکش حارث به قرآن
ابراهیم: مرا اول بکش بر حق سبحان
محمد: مکش او را که او طفل صغیر است
ابراهیم: مکش او را به دست تو اسیر است
حارث: ای محمد تو چون بزرگتری
باید اول تو جان خود سپری
بگو شهاده سرت را ز تن جدا سازم
میانه ی سر و تن طرح دوری اندازم
محمد: بمانددر دل من آرزوی روی مادر آه
اقول اشهد ان لا اله الا الله
ابراهیم: روم در گوشه ای با حال مضطر
نبینم می کشد حارث برادر
برادر کشته دیدن نیست آسان
به فریادم برس ای حی سبحان
زن حارث ببند تو چشمهایم
خداوندا به مرگ خود رضایم
زن حارث: ببندم چشم تو با حال مضطر
به قربانت شود بیچاره مادر
ابراهیم: برادر رفت از سر عقل و هوشم
صدای تو دگر ناید بگوشم
یقین حارث سرت از تن جدا کرد
مرا با محنت و غم مبتلا کرد
حارٍث: بلی کردم تو را من بی برادر
بریدم من سر او را ز پیکر
ابراهیم: بده تو راس برادر ایا لعین شرار
که تا نظاره کنم صورتش در آخر کار
حارث: بگیر راس برادر تو طفلک غمگین
نظاره کن که شود قلب تو کنون تسکین
ابراهیم: برادر من به قربان سر تو
فدای جسم پاک اطهر تو
برادر خون گرفته چشمهایت
به قربان تو و این گیسوانت
خوشا روزی که مادر در مدینه
زدی شانه به مویت آن حزینه
برادرجان به قربان وفایت
مشو غمگین که آیم از قفایت
حارث: بس است گریه و زاری ایا یتیم دگر
رسید نوبت تو سر ببرم از پیکر
ابراهیم: بگذار تا دمی ز زغمش نوحه سر کنم
آبی ز دیده ریزم و خاکی به سر کنم
بگذار تا در این دم آخر به چشم تر
بر عازض برادر خود یک نظر کنم
حارث: نمای گریه و زاری هر آنچه بتوانی
بزن به سینه و سر تا تو را بود جانی
ابراهیم: بیچاره کسی که بی برادر باشد
در روی زمین چو مرغ بی پر باشد
در خانه رود خانه پر از زر باشد
زر را چه کند که بی برادر باشد
خوشا به حال تو گشتی ز جان خود نومید
دوباره حارث مردود را دگر نخواهی دید
به جان من به برِ باب شکوه سر نکنی
دل پدر دگر آزرده بیشتر نکنی
مگو که شب به روی خارها بگردیدیم
مگو که اکثر شبها گرسنه خوابیدیم
حارث: دلم کباب نمودی از این عزاداری
تو تا کی از برادر خو دست بر نمی داری؟
برادر تو بکشتم تو نیز باید کشت
مزن ز مرگ برادر به سینه با سر مشت
بگو شهاده سرت را زتن جدا سازم
میانه ی سر و تن طرح دوری اندازم
ابراهیم: روم ز شوق کنون جانب رسول الله
اقول اشهد ان لا اله الا الله
حال باید دوباره حرکت کرد تا کربلا راهی نمانده است... باید رفت ....