تبليغاتX
ملودی شهر بی باران

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

ملودی شهر بی باران

تاریخ، فرهنگ و هنر......و گاهی دل نامه ها

از بچگی دوست داشتم از همه چیز سر در بیاورم، اما نتیجه اش بیشتر خرابکاری بود. از باز کردن پشت رادیو و تلویزیون تا سر در اوردن از چگونه رقصیدن عروسک موزیکال تازه ابتیاع شده ی خواهرم.نتیجه اینکه الان همه کاره و بیکاره ام. سه تا فیلم کوتاه ساخته ام و در حسرت ساخت چهارمی ام.....یک کتاب نصفه ترجمه کرده ام، چون تا به خود بجنبم دیگری ترجمه اش کرده بود! و کارشناسی ارشد که مدتی است درگیر پایان نامه هستم تا ببینم کی طلسمش می شکند...حالا اینجا هستم باشما و به پیشنهاد الهام عزیزم که بزرگترین سنگ صبورم بعد از خداست. تا کی بمانم، آن هم با خداست....

:: قرآن کریم
:: مرکز تحقیقات امام علی
:: حرم مطهر رضوی
:: پروفسور معتمد نژاد
:: دکتر محکی
:: مرکز آموزش همشهری
:: دفتر مطالعات و برنامه ریزی رسانه ها
:: اداره کل پژوهشهای رادیو
:: موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
:: انسان شناسی و فرهنگ
:: ...we communicate
:: تعزیه خوانی در روستای طبس سبزوار
:: عکسهای قدیمی
:: وبلاگ عکسهای تعزیه روستای طبس
:: تعزیه (اصفهان و سایر شهرهای ایران)
:: هیئت تعزیه ششتمد
:: تعزیه ی سیرجان
:: تعزیه خوانی در سیرجان(مهدی حاتمی)
:: تعزیه سرا
:: تعزیه حرفه ای
:: نسخه ی تعزیه
:: وبلاگ شخصی ابوالفضل طبسی
:: پایگاه اطلاع رسانی تعزیه ی رامشه ی اصفهان
:: تعزیه ی خورزوق
:: تعزیه ی قمربنی هاشم احمدآباد زرند
:: سایت رسمی روستای طبس سبزوار
:: سایت رسمی سریال مختارنامه
:: مختارنامه ای ها
:: مریم هارونی
:: امین کان
:: محیا سادات
:: فانوس (مونا)
:: دختری ساده و بی آلایش(مهتاب)
:: آسمان آبی(گلی)
:: چهره های تاثیرگذار(فاطمه)
:: دختر برگزیده ی خدا(قاصدک)
:: کابوس زیبا(ریحانه*)
:: خانه فرهنگ دانشجو (سبزوار)
:: مهیار شادروان
:: بهنام صفوی
:: زهرا جزایری
:: یحیی علیمیرزایی
:: امیرحسین شادکام
:: محمد حسین محمدنیا
:: استقلال محبوب دلها
:: نسیم عشق
:: برفکهای ذهن من
:: گل نرگس
:: هیئت مذهبی بیت الرقیه
:: بلاگفا
:: قالبهای بلاگفا
:: آپلود مولتی هاستر
:: آپلود برای شما
:: بانک اطلاعات ویستا




تعزیه ی وهب؛ یک عاشقانه ی ناتمام(1)

در میان مجالس تعزیه ای که به ذکر شهادت یاران امام حسین ع می پردازند، تعزیه ی وهب دارای جایگاه و ویژگی های منحصر به فردی است.
اگر "ادب" و "آب" را مهمترین عناصر تعزیه ی حضرت عباس بدانیم، اصلی ترین عنصر تعزیه ی وهب "عشق" است.وهب پسر عبدالله کلبی جوانی مسیحی بود که به همراه مادر و نوعروسش در صحرای ثعلبیه به کاروان امام پیوستند و همانجا مسلمان گشتند.در روز عاشورا وقتی یاران امام یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند و امام فریاد آیا یاری کننده ای نیست که مرا یاری کند سر داد مادر وهب سراسیمه به نزد پسرش می رود و وی را برای جهاد در راه امام حسین ع تشویق و راهی می نماید و او با شجاعت بسیار نبرد کرده و به شهادت می رسد.

در تعزیه ی وهب، چینش و سیر دراماتیک ماجرا به گونه ای است که دیگر یاوری برای امام نمانده و خود مترصد رفتن به میدان است. از آنجا که وهب در خواب است ظاهرا هنوز کاروان کوچک وهب  به امام نپیوسته است. در ابتدای تعزیه شمر در گفتگویی که با ابن سعد دارد عبارتی را به کار می برد که خود مبین پایان ماجرا است:

ابن سعد ای از جفایت، مرکز دین شد خراب

وقت آن شد کربلا گردد صف یوم الحساب

 اذن فرما تا بپوشم خود و خفتان و زره

 تا ببندم من کمر بر جنگ شاه شیخ و شاب

خنجر خونریز خود را من ز خون گلگون کنم

چون عروسانی که از خون بسته اند از کف خضاب....

شمر برای کشتن امام حسین ع از ابن سعد اذن طلبیده و سپس راهی خیمه ی ایشان می  گردد تا وی را به جنگ فرا خواند. امام در گفتگو با زینب(س) از مرارتها می گوید و اینکه دیگر یاوری برایش باقی نمانده است. پس فریاد هل من ناصر ینصرنی سر می دهد. بانگ صدای امام به گوش مادر وهب می رسد. پس سراسیمه به بالین پسر رفته و علیرغم مقاومت عروس که مایل نیست شوهرش را که به تازگی خوابیده بیدار نماید، وهب را بیدار می کند:

 عروس سوال: بیا ز خواب مکن نوجوان خود بیدار

 مادر وهب جواب: بگو چه چاره کنم ای عروس مه رخسار

 عروس سوال: گذار تا که بخوابد زمانی ای دلریش

مادر وهب جواب: مباد دیر شود رفتنش، کنم تشویش

عروس سوال: دریغ آیدم از نوجوانی پسرت

مادر وهب جواب: دریغ نیست برو خاک تیره کن به سرت

عروس سوال: روا مدار شود کشته از دم خنجر

مادر وهب جواب: عزیزتر نبود نوجوانم از اکبر

 وهب از خواب برمی خیزد و آشفته از خوابی که دیده است این چنین می خواند:

 چه خواب بود به چشمم عیان رسید

 گویا که دورِ فتنه ی آخرزمان رسید

 یارب چه روی داده به سلطان انس و جان

 خیل ملک به کرب و بلا نوحه خوان رسید

 مادر چه روی داده چرا گریه می کنی؟

 از آه ناله ی تو به جانم زیان رسید

 گردم فدای جان تو ای مادر حزین

 برگو چه ظلم بر شه لب تشنگان رسید

و چون از ماجرا باخبر می گردد خود را سراسیمه به خیمه ی امام می رساند. مادر به وی گفته است باید جان خویش را در راه امام فدا نماید تا شیر خود او را بر او حلال کند. وهب از امام اذن می طلبد اما امام به وی اذن نمی دهد و او را مهمان خود خوانده و وی را نزد عروسش برمی گرداند. وهب موی پریشان کرده و رو به نجف سر به بیابان می گذارد و ناله و افغان سر می دهد و از اینکه امام به وی اذن جهاد نداده شکوه سر می دهد.در این هنگام شمر دوباره به نزدیک خیام امام حسین می آید و با این بیاناتش آتش به دل وهب می زند:

 یا حسین گرید برایت زهره ی اطهر جدا

حق جدا گریه کند، احمد جدا حیدر جدا

لشکری آورده سوغاتی برای عابدین

غل جدا، کنده جدا، زنجیر  غمپرور جدا

 که هل من مبارز ای پسر شیر کردگار

 از خیمه گه به رزم من اکنون برون بیا

  هل من مبارز    قتل تو جایز

  وهب به نزد مادر می رود و مویه کنان از این واقعه می گوید. مادر بار دیگر فرزندش را نزد امام می فرستد و این بار امام به وی اذن جهاد می دهد. وهب برای وداع نزد مادر رفته و آنگاه اذن می طلبد تا از عروس هم خداحافظی نماید. مادر اذن می دهد اما به وی هشدار نیز می دهد که مبادا دیدن عروس او را از رفتن بازدارد:

.وهب: مادر محزون بیا  - سیر ببینم تو را        

         شیر خود ای مادرا – باز حلالم نما

 مادر وهب: باد خدا یاورت – طایر بشکسته بال

            چون نگرم کُشته ات – شیر نمایم حلال

 وهب:  اذن عطا کن مرا – نزد عروسم روم

        خاطر آن بینوا – بلکه به دست آورم

 مادر وهب: ترسم از آن ای وهب – ترک ز رفتن کنی        

 آتش شرمندگی – جان و تنم افکنی

 لحظه های وداع وهب با عروس بسیار حزن انگیز است. عروسی که چند روزی از وصلتش نگذشته است و ماه عسلش را در کربلا سپری می کند به دنبال وهب می دود تا مانع او شود ولیکن وهب وی را به صبوری دعوت می کند. عروس تنها به این شرط به او اجازه ی رفتن می دهد که در بهشت او را فراموش نکرده و وصلتش را در آن دنیا با وی ادامه دهد و برای اطمینان امام حسین را به شهادت می طلبد:

- مطلبی دیگر مرا باشد ایا عالیجناب

 دارم استدعا ز دامادم صف یوم الحساب

 بی من او اصلا قدم نگذارد اندر باغ خلد

 باش شاهد بین ما والله علم بالصواب

امام به وی وعده ی بهشت می دهد و برای آنان دعا می کند. وهب پس از زره پوشی بار دیگر با مادر و عروس خود وداع می نماید:

صحنه ی وداع وهب با مادر و عروس؛مجلس شهادت وهب، روستای طبس سبزوار1390

وهب: علی اکبر طبسی  مادر: مهدی طبسی   عروس: محمد شنوایی

برای دانلود کلیک کنید

سرانجام وهب به میدان می رود و پس از جنگی جانانه زخمی شده و برای لحظه ای به خیمه باز می گردد و از مادر می پرسد که آیا شیرش را حلال کرده است یا خیر و مادر جوابی راسخ به وی می دهد:

این تیرها که بر تنت از لشکر آمده

 بی شک به سینه ی منِ بی یاور آمده

بگذشته ام من از تو به یاری شاه دین

 خواهم تو را چگونه که از لشکر آمده

 شیرم حلال می کنم آندم که بینمت

اسب تو بی وهب، تن تو بی سر آمده

ادامه دارد......


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391

مختارنامه و مخاطبین؛ جریانی نو

مختارنامه در کنار تمامی ویژگی های شاخص و ارزشهای هنری اش، از جنبه ی ارتباط شناسی، دارای ویژگی منحصر به فردی است که به نوعی می توان آن را جریان ساز و آغاز کننده ی این جریان در روند سریال سازی ایران دانست.

برای اولین بار مخاطبین به عنوان رکن دوم و مهم در برقرار ارتباط، نقشی مهم می یابند و به دور از شعارهای مرسوم جایگاه ویژه ای در روند ساخت این سریال می یابند. اگر بپذیریم که در فرایند ارتباط، برقراری ارتباط کامل  همواره نیازمند تعامل میان مبدا و مقصد پیام و برداشتن هرگونه مانع ارتباطی است، مختارنامه توانسته است با راه اندازی سایت مختارنامه و مدیریت کسانی که خود نقشی مهم و دلسوزانه ای در ساخت سریال دارند، به بهترین شکل در این مهم، موفق جلوه نماید.

مخاطبینی که با حضور در این سایت به اظهار نظرها و گفتگوهایی اساسی، منطقی و علمی پرداختند و به مرور خود تبدیل به دوستانی آگاه و گردیدند، به روشنی دریافتند که اظهار نظرها و عقاید ایشان برای دست اندرکاران سریال دارای اهمیت و ارزش هستند و بعضا این انتقادات و پیشنهادات مورد قبول سازندگانی که در طول هفته به آماده سازی سریال مشغولند قرار می گیرد.

در چنین فضایی است  که مخاطبین احساس همراهی و یکدلی با سازندگان سریال می نمایند و خود را صرفا موجودات منفعلی نمی بینند که بایستی به هرآنچه رسانه برایشان در نظر گرفته تن در دهند؛ امری که تا پیش از این اتفاق می افتاد. اما با پیدایش این فضای مجازی فاصله ی میان رسانه و مخاطب به حداقل می رسد. احترامی که سازندگان مختارنامه برای مخاطبین فعال خود قائل می شوند بدانجا می رسد که حتی خود را ملزم به قدردانی از کسانی می نمایند که به زحمات ایشان احترام گذارده و خود را همراه سریال کرده اند. برای سریالی با موضوع امام حسین ع چه پاداشی می تواند بالاتر از زیارت مزار مطهرش باشد؛ پاداشی که از جانب تهیه کننده ی سریال به این مخاطبین تقدیم می گردد.

خط مشی سریال مختارنامه به سرعت توسط دیگر سریالهای ویژه به کار گرفته می شود، به همان شیوه و سیاق. لیکن تفاوت سایت مختارنامه با سریالهای دیگر در این است که سریال مزبور به عنوان سکان دار این روش، با استقبال و اشتیاق مخاطبینی روبرو می شود که بدون چشمداشت به هیچ جایزه و تقدیری تنها با عشق و علاقه ی خود تنور گفت و گوها و اظهارنظرات را داغ نگاه می دارند. تالار گفت و گو های سریال مختارنامه خود تبدیل به کلاس درسی می شود و شرکت کنندگان در این گفتگو ها به طور خود انگیز ملزم می گردند اظهار نظرهای مذهبی و تاریخی خود را تنها با ادله ی قابل قبول و ذکر منابع درست و معتبر به یکدیگر عرضه نمایند. فضایی که گهگاه تبدیل به فضایی علمی می شود و از دل خود روابط انسانی جدیدی را میان شرکت کنندگان خلق می نماید. این گفتگوهای جدی که توسط گویندگانی شناخته شده با هویتی مشخص انجام می پذیرد، سطح بالاتری از دوست یابی های اینترنتی را خلق می نماید. در جایی که دوست یابی های اینترنتی در فضاهایی نامطمئن مانند فیس بوک و... و گهگاه با هویتهایی جعلی شکل می گیرند سایت مختارنامه فضایی دیگر و ویژه را برای این مهم به وجود می آورد و مختارنامه ایها  متولد می گردند که با محور ایمان، مذهب و اندیشه این ارتباط را از سریال به ابعاد گسترده تری بسط می دهند.

41488068215826791803.jpg


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

تشکر و تقدیر

به لطف خدا و یاری امام حسین عزیزم که مطمئنم بزرگترین یاور من در این راه بود، دیروز صبح از پایان نامه ام دفاع کردم و حائز نمره ی ۷۵/۱۸ از ۱۹  و کسب دَرجه ی  بسیار عالی شدم. اون یه نمره ی باقیمانده مربوط به مقاله ای می شه که باید در یک نشریه از پایان نامه ام چاپ کنم.

جا داره در اینجا از تمامی دوستانی که در این راه به اشکال مختلف مشوق، یاریگر و دل نگران من بودند، تشکر کنم.

از استاد راهنمای بسار خوب و دانشمندم جناب آقای دکتر افخمی که از بهترین اساتید علوم ارتباطات ایران و دانشگاه علامه طباطبایی هستند قدردانی ویژه ای می کنم.

از جناب آقای دکتر خانیکی که ایشون نیز مثل دکتر افخمی به این رشته در ایران اعتبار می بخشند، و نقش استاد مشاور من رو داشتند  و راهنمایی ها و پیشنهادات ارزنده شون به ویژه در جلسه ی دفاع، تشکر و قدردانی می کنم.

از جناب آقای دکتر مسعودی که استاد داور من بودند و برعکس بسیاری از داوران که نقش قلع و قمع کردم پایان نامه های دانشجویان رو ایفا می کنند، با سعه ی صدر و دقت فراوان پایان نامه ی من رو خوندند و ضمن ستایش بسیار اون انتقادهای سازنده ای کردند و به گونه ای نه به عنوان استاد داور که مانند یک استاد راهنما منو راهنمایی کردند، کمال تشکر و سپاس رو دارم.

از دایی و دختردایی عزیزم و نیز دوستان عزیزی که ساعت ۸ صبح دیروز در سرمای استخوان سوز این دو سه روزه ی تهران، این همه راه رو تا دانشکده ی من به جون خریدند و تشریف آوردند بسیار سپاسگزارم.

و در پایان از خانواده ام که همیشع دل نگران من هستند و چشم به راه موفقیتهای بیشتر من...

و حالا برای ادامه ی راه و رسیدن به مدارج بالاتر و  در اولین قدم قبول شدن در مقطع دکترا نیازمند دعای دوستانم.

لازم به ذکره سفرنامه ی کربلا رو هم به زودی به روز خواهم کرد. فعلا بدرود.


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در سه شنبه هجدهم بهمن 1390

سفر به هفت شهر عشق؛خوان چهارم و پنجم: کربلا(مقتل و علقمه)(6)

بعد از مراسم، زائران کم کم به هتل هایشان رفتند تا صبحانه بخورند. من مهر و تسبیحم را همانجا گذاشتم و شروع کردم به نماز خواندن. برای خانواده، دوستان، ملتمسین دعا و... خلاصه هرکسی که نامش در ذهنم متبادر می گشت...

حرم خلوت خلوت شده بود، فقط خادمین حرم راه می رفتند و به تمیز کردن و جمع و جور کردن مشغول بودند. سکوت و خلوت قشنگی در حرم حکمفرما شده بود. نماز خواندن در آن حال و هوا آنقدر دلنشین بود که دلت می خواست همینطور نماز بخوانی و ذکر خدا بگویی و با محبوبت راز و نیاز کنی. فکر می کنم نزدیک به دو ساعت شد...می دانم کم کم آفتاب می خواست طلوع کند که برخواستم و به سمت ضریح رفتم. چند نفری بیشتر آنجا نبودند. به ضریح شش گوشه ی محبوبم  چسبیدم و روح و جانم را صیقل دادم. چند بار دورش چرخیدم و بر آن همه شکوه و زیبایی بوسه زدم.

پس از این راز و نیاز پر از صفا، تصمیم گرفتم که به حرم  حضرت سقا بروم. صبح برای رسیدن به مراسم زیارت عاشورا، بعد از نماز سریع به این سو آمده بودم.

همواره هنگام خروج، رو به حرم، عقب عقب می رفتم تا زمانیکه از حرم خارج شوم. همانطور که عقب عقب می آمدم،  گنبد زیبای حسینی از پنجره های بزرگی که در لبه ی سقف نوساخته ی زیبای صحن، تعبیه شده، در منظر دیدم قرار می گرفت.  انوار خورشید در حال بالا آمدن با گنبد طلای محبوبم  عشقبازی می کردند. صحنه ی بسیار با شکوهی بود... همزمان می توانستم گنبد و ضریح را ببینم و در این عشقبازی با خورشید شریک شوم... اشکم بی اختیار بر پهنه ی صورتم جاری بود. نمی دانستم چطور می شود شکر این نعمت را به جا آورد. به دیوار صحن روبروی ضریح تکیه زدم و به تماشای این همه شکوه  ایستادم و شروع به خواندن فرازهای زیارت ناحیه ی مقدسه کردم که به صورت کتیبه، دور تا دور ساختمان حرم را زینت داده است:

أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ زَمْـزَمَ وَ الصَّـفا، أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى خامِسِ أَصْحابِ الْكِسْآءِ، أَلسَّلامُ عَلى غَريبِ الْغُرَبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى شَهيدِ الشُّهَدآءِ...

 

از حرم که بیرون آمدم، فهمیدم از درب اشتباهی خارج شده ام چون کفشهایم را به کفشداری درب دیگری داده بودم. ماشینهای آب آمده بودند تا بین الحرمین را بشویند. جلوی درب حرم آب به شدت به زمین پاشیده می شد تا غبارها را بشوید. اول تصمیم گرفتم به داخل برگردم و از درب ذرست خارج شوم... اما ناگهان چیزی به ذهنم رسید... جورابهایم را درآوردم و از روی آبهایی  که مثل رودخانه در جریان بود، تا آن یکی درب دویدم... روبروی حرم آقا... دویدن بر روی آبَها و  خیس شدن ... خود تصور کنید چه شوری داشت و چه احساسی. من بر نهرهای بهشتی می دویدم.... 


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در جمعه سی ام دی 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان چهارم و پنجم: کربلا( قتلگاه و علقمه)(5)

شب مراسم بعثه در حرم حضرت عباس حال و هوایی داشت که هیچ کجا نمی توانی تجربه اش کنی. مداح از تشنگی آب گفت از راز و نیازش، التماسش و همه تلاشش برای رسیدن به لبهای سقا، و سقا تنها ناز کرد و ناز کرد و ناز...


سقا حدیث عشقبازی اش را در جای دیگر معنا کرده بود، در ارادت به آستان حضرت دوست، حضرت برادر، حضرت خورشید.. و چه زیبا بود شنیدن حدیث دلدادگی در علقمه، کنار حرم ماه.

مداح می گفت یادتان هست در ایران، هنگام عزاداری های محرم می گفتیم وعده ی ما علقمه کنار حرم عباس؟ حالا ای زائران حرم عباس، ای عاشقان شما اینجائید. قدر خود را بدانید که سعادت اشک ریختن کنار حرم عباس، نصیب هرکسی نمی شود...

آه خدایا... چه زمینی بود و چه آسمانی... چه حالی و چه هوایی

آن شب تا برگشتم و خوابیدم ساعت 1 شد. صبح ساعت 3:30 بیدار شدیم.ما بودیم و نماز صبح در حرم سقا. با خودم شرط گذاشته بودم نمازها را به نوبت در حرمهای عزیزانم بخوانم. بعد از نماز صبح به سرعت برای زیارت حضرت برادر به آنجا رفتم. شب قبل در آن ازدحام نتوانسته بودم درست زیارت کنم...


جای شما خالی... جای همه ی عشاق خالی... چه زیارتی بود و چه صفایی. وقتی به ضریح شش گوشه ی آقا چسبیده ای همه ی آرزوهای ریز و درشت زندگی ات در برابر این بزرگترین آرزوی برآورده شده رنگ می بازند. دیگر نمی دانی چه چیز از خدا بخواهی جز اینکه تو را از او جدا نکند. و تمامی دعای من برای خودم همین بود.

پس از آنکه توانستم خود را از ضریح آقا جدا کنم به سمت رواقی که در آن قتلگاه بود رفتم و مزار حبیب ابن مظاهر. مراسم بعثه آغاز شده بود. صبحها بعد از نماز صبح، در جوار قتلگاه زیارت عاشورا برگزار می شود. زیارت عاشورایی که در هیچ کجا نمی توانی مثل و مانندش را بیابی و من جای خود را درست روبروی قتلگاه انتخاب می کردم و هم صدا با دیگر دلدادگان به خط زیبایی که بالای قتلگاه به خط سرخ نوشته بود یا ثارالله خیره می شدم، سرپا می ایستادم و  دست به سینه زمزمه می کردم:

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک. علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار

السلام علی الحسین

و علی علی این الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین



نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در شنبه بیست و چهارم دی 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان چهارم و پنجم: کربلا( قتلگاه و علقمه)(4)

بعد از زیارت ماه، اکنون باید به پای بوسی خورشید می رفتیم.

می گویند در زیارت امام حسین ع  افضل آن است که اول بر آستان ماه بوسه زنی و از او برای زیارت حضرت برادر، اذن طلبی...

و ما نیز چنین کردیم و سعی خود را برای رسیدن به منای یار آغاز کردیم. آه خداوندا... چگونه شکر آستان تو را بگویم که افتخار قدم زدن بر این خاک را به ما ارزانی داشتی. آه خداوندا...

نیت بر این بود که نماز مغرب و عشاء را در حرم آقا بخوانیم. قدم زنام به آستان دوست نزدیک و نزدیک تر شدیم...

در جلوی آستان حاج آقا ایستاد تا برایمان اذن دخول بخواند و توضیحات لازم را بدهد. حاج آقا شروع به خواندن کرد و من در کمال حیرت و ناباوری، در کمال عجب و سرگشتگی ذکری را در ابتدای اذن دخول امام حسین مشاهده کردم که از ماهها پیش بی اختیار بر زبانم جاری گشته بود. ذکری که همواره با آهی از سینه ام برمی خواست: 

الله اکبر الله اکبر الله اکبر کبیرا

والحمدالله کثیرا

و سبحان الله بکره و اصیلا

گوئیا آقا از ماهها پیش به من اذن دخول داده بود... من به واقع نمی دانستم این ذکر اذن دخول امام حسین است. و کربلا سرشار از این شگفتی ها است. لحظه به لحظه و دقیقه به دقیقه ای نیست که به تو معرفتی نرساند و با تو حرف نزند. بایستی هوشیار بود و آماده. باید خواب و خوراک را از خود دور کرد و در تمامی آن زوایا به دنبال نشانه های دوست گشت.

و ما همراه با شروع اذان به حرم آقا وارد شدیم. آنچه دیدم و حس کردم به زبان نمی آید و هیچ قلمی یارای توصیف آن را ندارد. اینجا حرم خون خدا بود...

*درب باب القبله

مریم...

می دانی کجا آمده ای؟ می دانی به چه خاکی قدم گذاشته ای؟ نه خواب نیستی... هیچ گاه بیدارتر از امروز نبوده ای...

فرصتی برای زیارت نبود. اول نماز که نماز در صدر همه ی امور است. در آن شکوه و زیبایی در آن فضا که معطر به عطر وجود مولای لب تشگان بود، نماز مغرب و عشاء را خواندیم. بایستی سریع به زیارت می رفتیم چون با حاج آقا بیرون قرار داشتیم که به هتل رفته و سپس برای مراسم بعثه ی مقام معظم رهبری به حرم حضرت عباس می رفتیم.

با شتاب خود را به دربی که رو به ضریح باز می شد رساندم. بعد از نماز کثرت زیارت کنندگان به حدی است که نمی توانی وارد ازدحام مردم شوی. در فاصله ی کوتاهی با درب، در کنار پاراوان های تا شو زیبای حرم  ایستادم. نمی دانی وقتی برای اولین بار چشمت به ضریح امام حسین می یفتد چه حالی پیدا می کنی... تجربه ای یکتا که برای هرکس تنها یک بار می تواند اتفاق بیفتد... همینکه چشمم به ضریح آقا افتاد دیگر نوانستم بایستم. زانوانم شل شد. نمی توانستم بنشینم چون دیگر چیزی نمی دیدم. دستم را به پاراوان گرفتم و به آن تکیه زدم. از عمق دل اشک می ریختم و با محبوبم نجوا می کردم. نمی دانم در مقایسه با طرحهای پیچیده ی قلمزنی ضریحهای حرمهای دیگر چه سری در طرح گل ساده ی ضریح امام حسین است که وقتی چشمت به آن می یفتد منقلبت می کند. حیرانت می کند مجنونت می کند...

*از بیرون درب باب القبله می توان ضریح را دید. تنها جایی که می توان از آن بدون ممانعت عکس گرفت


و من حیران شدم... مجنون شدم... بیمار شدم و بیمار ماندم

راستی آقا می دانی... چه سوالی معلوم است که می دانی که من دیشب ضریحت را در خواب دیدم. آنقدر واقعی و آنقدر نزدیک که فکر نمی کردم در خوابم

آقا می دانی چقدر مجنونت شده ام؟  نمی توانستم از تو دل بکنم نمی توانستم از تو جدا شوم نمی توانستم چشم از تو بردارم...در حیرتم چگونه بیدار شدم؟


دريا به طلب از برهوت تو گذشت                يك قافله نعره از سكوت تو گذشت
آنروز اگر چه تشنه بودي اما                      صد رشته قنات از قنوت تو گذشت



نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان چهارم و پنجم: کربلا( قتلگاه و علقمه)(3)

روزی اگر احساس نمودی پر شینی               گه مست ابالفضلی و گه مست حسینی

برخاک بزن بوسه نما سرمه ی چشمت          شکرانه بده زائر بین الحرمینی


و حال باید بوسه به این خاک زد. تو در وسط بزرگترین نیروی عالم ایستاده ای. نیرویی که گاه تو را به آن سو و گاه به این سو می کشاند...

یارای آن نداری حرکت کنی. به کدام سو بروی وقتی نمی توانی از سوی دگر رها گردی. چه سحری است در بین الحرمین و چه حیرتی. نمی دانی رو به کدام سو کنی... گاه این سو و گاه آن سو. آخر به هر طرف رو کنی، پشت به دیگر سو کرده ای و این خلاف ادب است و تو مدام مانند آونگ از این سو به دیگر سو میچرخی... و دیری نخواهد گذشت که در این سیر و سلوکت، درمی یابی حسین و ابوالفضل، یک روح در دو کالبدند و چه رو به حسین نمائی و چه رو به عباس، رو به هر دوشان کرده ای...

و چه عشقی است عشق این دو برادر به هم که هیچ نویسنده و هیچ هنرمندی از پس وصفش برنمی آید. لیلی ها و مجنونها، وامقها و عذراها، خسروها و شیرین ها بایستی سالها که نه، قرنها و تا دنیا دنیا است در مکتب عشق این دو دلداده درس مهرورزی بیاموزند...

و اینجا تو ایستاده ای... کنار حرم عباس... در آن سو بیرق سرخ رنگ گنبد حسینی با آهنگ باد به رقص و پایکوبی مشغول است... و چرا نباشد که مگر این افتخار، مگر این شکوه، مگر این خوشبختی نصیب هر تافته و بافته، هر جن و انس و ملک می شود؟ و تو... بیرق، تو را می گویم، چه مستانه آن بالا به این همه نیکبختی ات می نازی...



هتل ما به حرم آقا ابوالفضل نزدیکتر است. پس به پابوسی آقا به حرم باصفایش وارد می شود...

چگونه باور کنم این همه نیکبختی را... من کجا و حرم باب الحوائج کجا؟ من کجا و علقمه کجا؟ در آستانه در زانو می زنم و بر زمین مطهرش بوسه می زنم و بعد جلو می روم. بر آستانه در ورودی خانمها می ایستم تا سلام دهم و اذن دخول بگیرم... همچنان غرق حیرتم. اشکم خشک شده. سر بلند می کنم... بر والان پرده ی بالای در نوشته:

السلام علیک یا کفیل زینب

دیگر اشک امانم نمی دهد... قربان نامت شوم آقا... قربان جگر سوخته ات شوم آقا... کجا بودی آن زمان که دردانه خواهرت بر ناقه ی عریان سوار گردید. می دانم که بدن چاک چاکت، آن زمان که به عزیزت، به مهربان خواهرت اهانت شد بیش از هر لحظه سوخت و زینب چرا در غیاب تو ننالد که دیگر هیچ کس به رفتنش و آمدنش طرقو نمی گوید. عباس کجاست که حائل بین زینب و نامحرمان شود؟ عباس کجا است که بازوی خواهر بگیرد و بر کجاوه بنشاند؟

آه برادر رشیدم عباس.... چقدر دنیا بی وجود تو تهی است... چقدر داغ تو بر دلم سنگین می نماید... آه عباسم... چه شیرین بود کنار خیمه می ایستادم به تماشای قامتت، و آهسته زیر لب وان یکاد می خواندم:

گاهی به حضور مهر ای ماه برو

تا جاذبه ی سیر الی الله برو

زینب به طنین گام تو دلگرم است

گاهی جلوی خیمه ی او راه برو



نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در پنجشنبه پانزدهم دی 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان چهارم و پنجم: کربلا( قتلگاه و علقمه)(2)

حوالی ساعت 2 بود که اتوبوس به شهر وارد شد و در پارکینگ توقف کرد. حاج آقا گفت نماز را در هتل به جماعت اقامه می کنیم و سپس ناهار خورده و پس از کمی استراحت به زیارت می رویم. چشمم از اشک نمناک بود و شکوه در دل. با خود گفتم: ناهار؟!.... استراحت؟! اینجا که دیگر جای ناهار و استراحت نیست اینجا باید با سر دوید... ولی چه چاره که باید با دیگر اعضای کاروان همراهی می کردم. حداقل تا وقتی که راه و چاه را یاد بگیرم.

از اتوبوس پیاده شدیم. به هر طرف چشم می انداختم تا نشانی از دلدارهایم بیابم. هیچ چیز معلوم نبود. باید سوار یک مینی بوس می شدیم و به هتلمان می رفتیم.

هتل در میدانی بود که  جلویش یک مسیل قرار داشت. می گفتند شریعه ی فرات همین است که بعید هم نبود  همین باشد. ظاهرا خیابانی این میدان را به بیت الحرمین وصل می کرد. دل توی دلم نبود. در هتل کمی معطل شدیم تا اتاقهایمان مشخص شود و بارهایمان بیاید. در این فاصله از هتل بیرون آمدم نمی توانستم خیلی دور شوم چون هر آن ممکن بود حاج آقا صدایم بزند. حاج آقا همیشه اول اتاق من را مشخص می کرد و خیلی هوای من را داشت. در امتداد پیاده رو هتل، تا روبروی خیایانی که به بیت الحرمین منتهی می شد جلو رفتم. زاویه ی دیدم به علت داربستهایی که برای نصب بنر زده بودند کور بود. از بین شکافهای موجود توانستم بخشی از گنبد و گلدسته ها را ببینم... خداوندا... چه می دیدم...

من ذهنیتی از جغرافیای بین الحرمین نداشتم ب همین علت به عادت همیشگی برای تشخیص حرمهای عزیزانم به گلدسته ها دقت کردم. گلدسته ها کاملا طلایی بود... آه خداوندا این حرم آقایم حسین است...

یا اباعبدالله...

زانوانم شل شد و به زمین نشستم. اشک امانم را برید و با اینکه همیشه در هنگام گریه کردن آرام و بی صدا اشک می ریزم، هق هقم بلند شد... به خاکهای کف پیاده رو چنگ زدم و از ته دل، عقده ی دل گشودم و با دلدارم راز و نیاز کردم.

پنج دقیقه ای به همین منوال گذشت... فاطمه خانم که به دنبالم از هتل بیرون آمده بود  کنارم نشست و دست دور گردنم انداخت... احساس می کردم بیش از هر زمانی از عشق ابا عبدالله لبریز شده ام. فاطمه خانم بلندم کرد و مرا به هتل برد...

حاج آقا به شوخی گفت: "چی شده؟ کسی زدتت؟" لبخند زدم و او کلید اتاقم را داد. پس از جایگیری در اتاق و کمک به حاج خانم برای آوردن وسایلش و نیز نماز جماعت در لابی هتل، به طبقه ی سوم هتل رفتیم تا ناهار بخوریم.

از پنجره می شد گنبد و بارگاه را دید... همان گنبد و بارگاهی که از پایین دیده بودم. جلو رفتم و شروع به نجوا کردم و یاد همه ی آنهایی که التماس دعا گفته بودند و نگفته بودند در ذهن مرور کردم...

اشک جلوی چشمانم را گرفته بود... کمی که گذشت چشمانم را پاک کردم تا بهتر ببینم...

خداوندا... درست می بینم؟

بیشتر دقت کردم....

گلدسته ها کاشی های مشکی داشت... آنها کاملا طلایی نبودند... چطور ندیده بودم؟

خداوندا.... این حرم و بارگاه آقایم ابو الفضل بود...

وا حیرتا از ادب عباس

من در تمام این مدت، با گنبد و بارگاه آقایم ابوالفضل، با آقایم حسین نجوا کرده بودم... من اولین ارتباط معنوی ام در کربلا را با امام حسین عزیزم برقرار کرده بودم و حال آنکه در تمام مدت گنبد و بارگاه عموی آسمانی ام روبروی دیدگانم بود...

یا قمر بنی هاشم...

عجیب نیست که از پس سالیان و قرنها ادب تو به آقایمان حسین کاستی نمی پذیرد که تو استاد ادب و دلدادگی هستی و چه زیبا به هر کس، به هر زائر، به هر دلداده، این را به نوعی ثابت می کنی...

و بی جهت نیست که هرکه به درد و غمی دچار شود بایستی حسین فاطمه را به آبروی عباسش قسم دهد...

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین ع بحق اخیک الحسین ع



و این همان حکمتی بود که از آن سخن گفتم.....



نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در چهارشنبه هفتم دی 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان چهارم و پنجم: کربلا( قتلگاه و علقمه)(1)

به کربلا نزددیک و نزدیک تر می شدم

دل توی دلم نبود. در جاده مدام به دنبال نشانه های کربلا بودم... تابلوها، علائم و نوشته ها... و پلاک ماشینها...

نمی دانم چه شد که با دیدن اولین پلاک ماشینی که نام کربلا داشت دلم لرزید و بدنم به رعشه افتاد... در خواب هم نمی دیدم آنچه را به عینه می دیدم...

خداوندا... دارم به کربلا وارد می شوم... یعنی حقیقت دارد؟ اینجا خاک کربلا است؟ دارم هوای کربلا را نفس می کشم؟

حاج آقا اعلام کرد به کربلا وارد می شویم و شروع به مداحی و خواندن زیارت عاشورا کرد. هرچند حاج آقا مداح خیلی خوبی نبود اما اشک از دیدگانم جاری بود و چگونه دلم نلرزد وقتی در آستانه ی ورود به کربلا حاج آقا داشت می خواند:

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اخ الحسین ابوالفضل العباس

و علی اصحاب الحسین...

در وسط بلوار وردی کربلا مشکی تیر خورده دیدم و گریستم و چرا خون نگریم که به مشهد سقا نزدیک می شوم و چقدر که در عطش آب مشک تیرخورده اش می سوزم...

و کمی جلوتر تابلویی  که نوشته بود:

مرقد الامام حسین

حاج آقا اعلام کرد که از دور گلدسته های حرم آقا ابوالفضل دیده می شود. خداوندا... پس کو؟ چرا من نمی بینم؟ چرا هر چه چشم می اندازم گلدسته ای نیست؟

و من حکمت این ندیدن را دقایقی بعد دریافتم و آن حکمت چیزی نبود جز....


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در سه شنبه ششم دی 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ راه کربلا

جاده ی کربلا، جاده ای سرسبز و زیبا است. هرچند کشور بحران زده و جنگ زده ی عراق آنقدر ویرانی دارد که دلت خون می شود چندان زیبایی این جاده تو را مجذوب نمی نماید.


مسیر فرات را می گیریم و می رویم. جاده در امتداد فرات است. از ردیف نخلستانهایی که گاهی در نزدیک و گاهی در دوردستند می توان مسیر فرات را پیدا کرد. جاده گاهی هم از روی آن رد می شود و تو این همه نعمت طبیعی را در این سرزمین می بینی و باز در حیرت که با این همه آب و نفت این چه سرنوشتی است برای این ملت...

و باز به سال 61 هجری می روی و به یاد می آوری از این همه آبی که در فرات جاری است قطره ای نصیب اولاد فاطمه (س) نشد... 

هر لحظه که به کربلا نزدیک تر می شوی قلبت بیشتر به تلاطم می افتد که ساعاتی دیگر تو در حرم یار هستی. چگونه این همه خوشبختی را تاب بیاوری؟ با چه زبانی خالق را بستایی به این نعمت؟

جاده مسیر خود را به یک جاده ی باریکتر تغییر می دهد از وسط نخلستانها جلو می روی. از دور گنبدی به نظر می آید: گنبد مرقد عون ابن عبدالله فرزند حضرت زینب که گویا در جنگ زخمی شده و پیکر نیمه جانش با کاروان اسرا تا بدینجا آمده و بعد پر کشیده  است. برنامه ای برای توقف در اینجا وجود ندارد. از پنجره ی اتوبوس سلام می دهی و پیش می روی. 

کمی بعد اتوبوس به مکانی می رسد و می ایستد. اینجا مزار دو طفل مغموم مسلم است. آخ که چه غربتی کشیدند مسلم و طفلانش...

پیاده می شویم و به زیارت می رویم و بر حالت این دو کودک بیگناه می گرییم. به یاد تعزیه ی طفلان مسلم می افتم:

محمد: مرا اول بکش ای بی مروت

ابراهیم: مرا اول بکش ای بی حمیت

محمد: مکش او را پدر بر سر ندارد

ابراهیم: مکش او را که او مادر ندارد

محمد: مرا اول بکش حارث به قرآن

ابراهیم: مرا اول بکش بر حق سبحان

محمد: مکش او را که او طفل صغیر است

ابراهیم: مکش او را به دست تو اسیر است

حارث: ای محمد تو چون بزرگتری

باید اول تو جان خود سپری

بگو شهاده سرت را ز تن جدا سازم

میانه ی سر و تن طرح دوری اندازم

محمد: بمانددر دل من آرزوی روی مادر آه

اقول اشهد ان لا اله الا الله

ابراهیم: روم در گوشه ای با حال مضطر

نبینم می کشد حارث برادر

برادر کشته دیدن نیست آسان

به فریادم برس ای حی سبحان

زن حارث ببند تو چشمهایم

خداوندا به مرگ خود رضایم

زن حارث: ببندم چشم تو با حال مضطر

به قربانت شود بیچاره مادر

ابراهیم: برادر رفت از سر عقل و هوشم

صدای تو دگر ناید بگوشم

یقین حارث سرت از تن جدا کرد

مرا با محنت و غم مبتلا کرد

حارٍث: بلی کردم تو را من بی برادر

بریدم من سر او را ز پیکر

ابراهیم: بده تو راس برادر ایا لعین شرار

که تا نظاره کنم صورتش در آخر کار

حارث: بگیر راس برادر تو طفلک غمگین

نظاره کن که شود قلب تو کنون تسکین

ابراهیم: برادر من به قربان سر تو

فدای جسم پاک اطهر تو

برادر خون گرفته چشمهایت

به قربان تو و این گیسوانت

خوشا روزی که مادر در مدینه

زدی شانه به مویت آن حزینه

برادرجان به قربان وفایت

مشو غمگین که آیم از قفایت

حارث: بس است گریه و زاری ایا یتیم دگر

رسید نوبت تو سر ببرم از پیکر

ابراهیم: بگذار تا دمی ز زغمش نوحه سر کنم

آبی ز دیده ریزم و خاکی به سر کنم

بگذار تا در این دم آخر به چشم تر

بر عازض برادر خود یک نظر کنم

حارث: نمای گریه و زاری هر آنچه بتوانی

بزن به سینه و سر تا تو را بود جانی

ابراهیم: بیچاره کسی که بی برادر باشد

در روی زمین چو مرغ بی پر باشد

در خانه رود خانه پر از زر باشد

زر را چه کند که بی برادر باشد

خوشا به حال تو گشتی ز جان خود نومید

دوباره حارث مردود را دگر نخواهی دید

به جان من به برِ باب شکوه سر نکنی

دل پدر دگر آزرده بیشتر نکنی

مگو که شب به روی خارها بگردیدیم

مگو که اکثر شبها گرسنه خوابیدیم

حارث: دلم کباب نمودی از این عزاداری

تو تا کی از برادر خو دست بر نمی داری؟

برادر تو بکشتم تو نیز باید کشت

مزن ز مرگ برادر به سینه با سر مشت

بگو شهاده سرت را زتن جدا سازم

میانه ی سر و تن طرح دوری اندازم

ابراهیم: روم ز شوق کنون جانب رسول الله

اقول اشهد ان لا اله الا الله


حال باید دوباره حرکت کرد تا کربلا راهی نمانده است... باید رفت ....


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در چهارشنبه سی ام آذر 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان چهارم و پنجم: قتلگاه و علقمه

دست بردن و نوشتن از کربلا کاری سخت است. گوئیا توانی مافوق بشری می خواهد. همواره با خود می اندیشیدم وقتی بخواهم شرح آن را آغاز کنم چگونه و با چه زبان حالی بنویسم که گویای آن حس و حال، آن همه عظمت و شور و شکوه و شیدایی باشد.

قصدم بر این بود این مقال را در دهه ی محرم شروع نمایم تا حس کاملتری برای نوشتن آن باشد، اما دیدم اتفاقا آن زمان برای نوشتن از کربلا بسی سخت تر است و توانفرساتر. چه بنویسی؟ چه می دانی که بنویسی؟ از چه؟ از که؟ آیا کربلا را حسینش را عباسش را زینبش را... واقعا شناخته ای؟ درک کرده ای؟

دستم به نوشتن که می رود سست می شود. کربلا صحرای حیرت است و پریشانی و شیدایی و نوشتن، کاری است منظم و حساب شده و فکر شده. چگونه می توان این ضدین را در هم جمع کرد؟ آنجا دیگر خودت نیستی. آنجا در حرارت عشق یار ذوب شده ای و خودت را در جاذبه و مغناطیسی رها کرده ای که تو را با خود به این سو و آن سو می کشاند. گاه به خود می آیی: اینجا کجا است؟ یعنی من واقعا کربلا هستم؟ نه.. نه ... این باور برای ذهن کوچک من بزرگ است. خداوندا....

و اینک در توصیف نهایت زیبایی، هر چند زبان قاصر است و همت کوتاه، با معذرت از دوستان که تاخیری در ادامه ی سفرنامه صورت گرفت، برآن شدم شرح این شیدایی را با زبان الکن خود بنگارم. به راستی درک این شیدایی برای هر کس منحصر به خود او است. هرکس با حالی و زبان حالی زائر کربلا می شود که تنها برای خودش قابل درک است و حالتی است که به زبان نمی آید. و من با همین حالت راهی سرزمین آرزوها شدم...

بر سر تخت سلیمان به طلا نقش شده            هر که افتاد به خاک تو کند سلطانی

علت اول دیوانگی ماست حسین                  عقل افتاده در این نام به سر گردانی



نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ وداع با نجف اشرف

لحظه های وداع با نجف لحظه های تلخی است. دل کندن از آن گنبد و بارگاه، از آن همه شکوه و زیبایی و دلدادگی، از آن همه وقار و بزرگی و مهربانی، از بزرگترین عشقم بعد از خدا بسیار تلخ است.

شب آخر نشستم  آجیل مشکل گشایی را که یکی از همسایگانمان، بادامهایی را که دیگر همسایه مان  و پسته هایی که مادرم برای سفر به من داده بود را  به همراه میوه هایی که در هتل به وفور می دادند و زیاد بود و مقداری غذا و نان بسته بندی کردم تا به فقرا ی مسیر بدهم. ناگاه به خود آمدم و دیدم در آن تاریکی شب که حاج خانم خواب بود و برای  بد خواب شدنش چراغ را خاموش کرده بودم، کنار قبر امیرالمومنین  دارم کاری را می کنم که او هرشب می کرده. قلبم لرزید و اشک از چشمانم جاری شد  به خصوص که آجیل مشکل گشا به امیرالمومنین تعلق دارد و من قبلا به آن فکر نکرده بودم . آن شب ماه کنار گنبد مولا بود...

سحرگاهان آخرین روز زودتر از روز پیش برخواستم و به حرم رفتم. بعد از نماز با زبان حال خود شروع به وداع کردم و اشک ریختم. در زیر ایوان طلا و روبروی ضرح مطهر علوی به نرده های ضریح مانند ایوان چنگ زدم و ساعتی همانجا ایستادم و گریه کردم   و با صدایی که از هق هق گریه مقطع شده بود با او که بیش از هر چیز دوستش دارم نجوا کردم که: من از اینجا به کجا بروم؟ مولای من، عشق من، زندگی من، نفس من در این دنیا کجا را بهتر از اینجا می توانم بیابم. اینجا کنار تو چه لذتی دارد و چه آرامشی و حالا من اینجا کنار تو، حالا که به تو رسیده ام چگونه دل از تو بکنم و بروم؟

با تلخی بسیار واشک چشم فراوان از حرم جدا شدم. به هتل آمدم و وسایلم را جمع کردم و آماده تا دوباره به حرم بروم و هنگام حرکت کاروان را معطل نکنم.

هنوز وسایل کاروان قبلی ما در سالن بود. دویدم که دوباره به حرم بروم. مامور امنیتی کاروانمان جلویم را گرفت و گفت دیر بر می گردی کاروان معطل می شود. ملتمسانه خواستم که بگذارد بروم اما او امتناع می کرد. آخر سر با هزار زحمت و وساطت مامور امنیتی کاروان دیگر اجازه داد بروم. به سرعت دویدم. گریه می کردم و می دویدم تا خود را به حرم رساندم. به سرعت به ضریح بوسه زدم و بازگشتم.

مامور امنیتی در لابی نشسته بود. گفتم: دیدید زود برگشتم و او نیز با استیصال و ناچاری سری تکان داد. گفتم: دیگه از دستم راحت می شین.  

به اتاق رفتم تا وسایلم را بیاورم. بار دیگر به پشت پنجره رفتم. خورشید داشت طلوع می کرد و بر گنبد زیبای علوی می درخشید. با دلدارم وداع کردم و راهی کربلا شدم...

کربلا....

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله... 


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در چهارشنبه نهم آذر 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان سوم: کوفه(7)

قبلا با مسجد سهله آشنایی نداشتم

اما این سفر توفیق آشنایی و عبادت در این مسجد عظیم الشان را که منتسب به امام عصر عزیزمان است، فراهم آورد. آئینهای این مسجد نیز مانند مسجد کوفه است. ادای احترام و نماز به مقام بعضی ازپیامبران و امامان که با این مسجد قرابتی داشته اند: 

 ۱. مقام ابراهیم: این مقام در جهت شمال غربی و بین دیوار غربی و شمالی قرار دارد. در روایتی آمده‌است این مسجد، خانه ابراهیم بوده‌است که از آنجا به سمت قوم «عمالقه» رفت.
۲. مقام یونس: این مقام در جهت جنوب غربی بین دیوار جنوبی و غربی قرار دارد.
۳. مقام ادریس: این مقام در بین دیوار شرقی و شمالی قرار دارد. این مقام را مقام عیسی هم می‌نامند. این قسمت از مسجد به «بیت‌الخضر» هم معروف است.
۴. مقام صالح: این مقام در سمت شرقی بین دیوار جنوبی و شرقی قرار دارد که به مقام صالحین، انبیا و مرسلین معروف است.
۵. مقام امام سجاد: این قسمت در میانه مسجد کمی مایل به سمت شرقی قرار دارد.
۶. مقام امام صادق: این مقام درست در وسط مسجد است. براساس روایات تاریخی، امام جعفر صادق مدتی در آنجا اقامت کرده و به عبادت و دعا مشغول بوده.
۷. مقام امام زمان:این مقام هم در قسمت میانی مسجد، کمی مایل به سمت جنوب، در بین مقام‌های امام سجاد و یونس قرار دارد.

ظاهرا بازسازی و مرمت این مسجد را ایرانیها به عهده گرفته اند. در وسط مسجد سکویی است که بر روی آن مقام حضرت امام صادق است و نمازهای جماعت بر روی آن اقامه می شود که البته مقلدین آیت الله سیستانی و آیت الله حکیم نمازشان در این مسجد مانند مسجد کوفه کامل است. در زیر آسمان لایتنهی  چه لذتی دارد آن نماز که وقتی سر بلند می کنی بر روی پرچم بسیار بزرگی که بر فراز گنبد در حال احداث برافراشته شده است نام مبارک امام زمان؛ حجه ابن الحسن العسکری را می بینی که به زیبایی به اهتزار درآمده است.

برای نماز و ادای احترام به سایر مقامهایی که در بالا گفتم  باید  شباستانهای دور تا دور مسجد را درنوردی و نماز کنی تا سرانجام به مقام والای امام عصر برسی و ضریحی که منتسب به قدمگاه ایشان است.گوئیا علامه بحرالعلوم در این مسجد با امام زمان دیدار کرده است و آن حضرت اسراری را به ایشان گفته که البته مکتومه است.

مسجد حنانه نیز جایی بود که قبلا با آن آشنایی نداشتم. مسجدی نزدیک به مزار کمیل ابن زیاد و در میانه ی راه کوفه به نجف. گوئیا سر امام حسین ع در راه شام شبی در این مکان نگاه داشته شده است. گوئیا هنگام گذاشتن سر امام حسین بر این زمین صیحه ای مانند ناله ی بچه ی شتر از زمین شنیده شده و به همین علت نام آن را حنانه گذاشته اند.در ضریحی که به این منظور ساخته شده یک نقاشی نظر تو را جلب می کند: راهبی در حال نقاشی سر منور امام حسین است. علاوه بر این در مورد این مکان اسرارآمیز چنین روایت رشده که در آنجا ستونی بوده که در برابر جنازه ی امام علی ع تعظیم کرده است. همه را می بوسم و به سرعت نماز می خوانم  چرا که کاروان منتظر است... 

و اینگونه خوان دیگری از این سفر شگرف را به پایان رساندم و اینک بایستی لحظه های تلخ وداع با امیرالمونین را تجربه می کردم...


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در دوشنبه هفتم آذر 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان سوم: کوفه (6)

بعد از زیارت محراب مولا به سمت  شبستان جنوب شرقی مسجد رفتیم . مقام امام صادق و احترام به ساحت مقدس ایشان...


بعد از اجرای این آئین حاج آقا گفت: خوب حالا بروید به زیارت مزار حضرت مسلم ع و مختار و دو رکعت نماز بخوانید و زود برگردید تا آماده ی رفتن شویم.

از اینکه نوبت به زیارت مختار شده بود کلی خوشحال بودم ولی از اینکه اینقدر هول هولی باید زیارت می کردم، حالم گرفته شده بود.

بر سر مزار مسلم غریب، نمازی خواندم و زیارتی کردم و به سرعت به سمت مزار مختار رفتم. به لطف آقایان ما برای رسیدن به مزار مختار باید یک دور قمری می زدیم و یه دور رواقها و شبستان حرم جناب مسلم را می چرخیدیم تا در ته دالانی که ما را از آقایان جدا می کرد به مزار مختار می رسیدیم. ناگفته پیدا است که این رواق پیمایی چقدر وقت ما را گرفت و فرصت زیارتمان را تقلیل کرد. این در حالی بود که در قسمت آقایان مزار مسلم و مختار درجوار هم است و آقایان در آن واحد می توانند هر دو عزیز را زیارت کنند. فکر نکنید اینقدر پررو هستم که به قسمت آقایان هم رفته ام. نه... این موضوع را از عکس دونفری که داداش میلاد از مسلم و مختار گرفته بود دریافتم:


*عکس دونفره ی مسلم و مختار دو دوست و یار شفیق و ابدی(عکاس: میلاد نوریان )

با اینحال رفتن بر سر مزار مختار لطفی خاص داشت. اینکه این مرد بزرگ واسطه ی ما برای پای بوسی ائمه ی عزیزمان شده است، تو را وا می دارد جور دیگری به او سلام و ادای احترام کنی.

در آن گوشه از مسجد کوفه و درکنار مسلم ابن عقیل شهید غریب کوفه، مختار دیگر شهید غریب این شهر به آرامشی ابدی رسیده است. و من یاد سریال مختارنامه بودم و آن لحظه های احتضار مختار که چگونه خود را به مسجد و محراب و منبر مولا رساند تا همانجا جان دهد که بیش از هرجا بوی او را می دهد. یادم هست از همان ابتدا که خود را به در مسجد رساند و من دریافتم هدفش چیست چقدر گریه کردم. قبلا به مادرم گفته بودم همینکه مختار در چنین جایی خفته خود بزرگترین مدعا است که او بر حق بوده، پس سلام و درود خدا بر او باد که آزاده زیست و مرد و به حقانیت مولایش معرفتی حقیقی داشت.

با زبان حال به او گفتم: مختارجونم دستت درد نکنه. خیلی دوِسِت دارم. واقعا که چقدر پیش خدا منزلت و مرتبه داری که باعث شادی این همه جوون عاشق شدی و اونا رو به دلدارشون رسوندی...


و آنگاه در محرابی که در کنایر مزار مختار بود رفتم و از فرصت به دست آمده در آن فرصت کم استفاده کردم و برای خود و داداش محمودرضا که به او قول داده بودم، نماز زیارت خواندم.

دل کندن از مختار واقعا سخت بود ولی کاروان معطل بود. تنها کاری که دیگر می توانستم بکنم عکس گرفتن از مزار آن مرد بزرگ بود...و بعد وداع نه تنها با مختار که وداع با کوفه و مسجد کوفه و...

*ضریح مختار عزیز و مهربان

حسن ختام زیارت در کوفه، زیارت خدیجه خاتون خواهر حضرت عباس ع و دختر ام البنین ع بود. سلام به بانو ام البنین آخرین صفحه از دفتر زیارت ما در کوفه بود و آنگاه بازگشت به نجف و ادامه ی سفر...

بعدا که برگشتم، خواهرم می گفت سر مزار مختار، قیافه ی عرب نیا می یومد تو ذهنت؟! خنده ام گرفت و به علامت تایید سر تکان دادم.


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در سه شنبه یکم آذر 1390

سفر به هفت شهر عشق؛ خوان سوم: کوفه (5)

بانگ اذان برخواست.

هنگامه ی نماز ظهر و عصر شده بود. همگان به دنبال جا در بین صفهای جماعت می گشتند. من که بعد از زیارت محراب همانجا پشت نرده ها بین منبر و محراب و دقیقا رو به محراب نشسته بودم و شروع به خواندن نماز کرده بودم؛ نماز زیارت، نماز حاجت برای ملتمسین دعا و راز و نیاز با مولا، فکر می کردم همینجا که نشسته ام می توانم در صف جماعت هم باشم. اما دیری نگذشت که دیدم وای.... اینجا صف بسته نمی شود. با عجله برخواستم و به دنبال جا گشتم.

متاسفانه به لطف هموطنان که همگی خود نشسته بودند و با چندکیف برای دیگران جا گرفته بودند؛ دیگرانی که هنوز که "حی علی الصلاه" خوانده می شد هم هنوز نیامده بودند، دقیقا در جلوی در شبستان جایی پیدا کردم و ایستادم و از چند جامانده ی دیگر هم خواستم کنام بایستند تا صفمان درست شود.

نماز جماعت را به طور کامل در مسجد کوفه و به نوعی می توان گفت با امامت امام عشق(دوست دارم خودم اینطور تصور کنم که امام جماعتمان در آن روز مولا بود ) به طور کامل خواندیم.

این کامل خواندن نماز، روحی در خود دارد که بیانش و توصیفش به زبان نمی آید. گوئیا می خواهد بگوید اینجا هیچ یک از شما غریبه نیستید. اینجا خانه ی همه ی شما است. به خانه ی خود خوش آمدید بنده های من. اینجا من حاضرم و شما هم حاضرید. با من هر آنچه می خواهید بگویید و بطلبید که در جایگاه بهترین بندگانم جای گرفته اید و عجب راز و نیازی است این راز و نیاز در مسجد کوفه با معبود...

بعد از نماز به سرعت باد دویدم... تا شلوغ نشده خود را دوباره به محراب برسانم. اینقدر هیجان زده بودم که نفهمیدم چفیه ای را که خریده بودم تا تبرک کنم کی انداخته ام. از آن جای سجاده استفاده می کردم تا حسابی تبرک شود. البته این اولین و آخرین چیزی نبود که در عتبات گم کردم. دوستی به شوخی می گفت خوب شد خودت را جا نگذاشته ای. آخر قبل از چفیه، پارچه ی سبزم را در خانه ی امام علی گم کرده بودم و خواهم گفت که بعدها چه چیزهای دیگری را نیز گم کردم.

القصه... به صف که رسیدم چهارنفر بیشتر جلویم نبودند. بار دیگر به محراب بوسه زدم و قلبی صفا دادم و بعد همراه فاطمه خانم که می گفت کاروان برای ادامه ی اعمال منتظرم هستند رفتم. البته این آخرین بار نبود. شاه بیت زیارت محرابم در لحظه های آخر زیارت مسجد کوفه رقم خورد. جایی که از انتظار کاروان برای دیگر اعضا در جلوی درب خروج، استفاده ی لازم را بردم و به سمت شبستان دویدم. در آن لحظات در شبستان هیچ کس نبود. حتی خادم هم نبود.

بدون صف؛ مستقیم و با فراغ بال به آستانه ی محراب وارد شدم. دیگر هیچ کس نبود که بگوید سریعتر سریعتر...  خم شدم ، روبروی محراب سجده کردم و بر آستانی که به خون مولا رنگین گشته بود بوسه زدم و از دیده اشکی فشاندم...

تنها من بودم و محراب و مولا

وجودم از عشق به مولا لبریز گردیده بود...


نوشته شده توسط مریم السادات طبسی در شنبه بیست و هشتم آبان 1390

مطالب پیشین


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by 3113
Design By : wWw.Theme-Designer.Com